سلام دوستا گلم خیلی وقت بود اپ نکرده بودم امروز فقط اومدم ازتون خدا حافظی کنم من دیگه نمی تونم بیام نت اول به خاطر اینکه پول تلفنمون ۸۴۰۰۰ ت اومده بابام سر و صداش در اومده قرار پولشو نده در نتیجه قطع میشه دلیل بعدیم این که اصلا حوصله نت و ندارم پس دیگه نمی ام دلم واسه همتون تنگ می شه شاید یه روزی دوباره بر گشتمو وب و راه انداختم به امید اون روز امید وارم فراموشم نکنید همتونو دوست دارم تا بی نهایت



جمعه بیست و هفتم آذر 1388 |
هرگز تو خیابون نرو اگر رفتی سرتو بالا نکن اگه بالا کردی به کسی نگاه نکن اگه نگاه کردی نخند
اگه خندیدی شماره نگیر اگه گرفتی زنگ نزن اگه زنگ زدی نگو دوسش داری اگه گفتی باهاش قرار نزار اگه قرار گزاشتی نرو سر قرار اگه رفتی تحویلش نگیر اگه تحویلش گرفتی عاشقش نشو
اگه شدی بهش نگو اگه گفتی ترکش نکن عید غدیر خم مبارک


یکشنبه پانزدهم آذر 1388 |
شیشه ای می شکند.... یک نفر می رسد و می پرسد: چرا شیشه شکست؟! مادر می گوید: شاید این رفع بلاست... یک نفر زمزمه کرد... باد سرد وحش مثل یک کودک شیطان امد شیشه ی پنجره را زد و شکست... کاش امشب که دلم مثل ان شیشه ی مغرور شکست... عابری خنده کنان می امد...تکه ای از ان را بر می داشت...مرحمی از دل تنگم می شد... اما امشب دیدم................ هیچ کس هیچ نگفت... غصه ام را نشنید... از خودم پرسیدم : ایا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره کمتر بود؟! دل سخت شکست...... اما.............. هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرااااااااااااااا
جمعه ششم آذر 1388 |
بگین بباره بارون دلم هواشو کرده بگین تموم شدم من بگین که بر نگرده بهش بگین شکستم بهش بگین بریدم نه اون به من رسیدو نه من به اون رسیدم برهنه زیر بارون خراب و درب و داغون از ادما فراری از عاشقا گریزون بزار کسی نبینه غرور گریه هامو بزار کسی نفهمه غم تو خنده هامو
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 |
من از خدا خواستم به من توان و نیرو دهد واو بر سر راهم مشکلاتی قرار داد تا نیرو مند شوم. من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد واو پیش پایم مسایلی گذاشت تا انها را حل کنم. من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند واوبه من فکر دادتا برای رفاهم بیشتر تلاش کنم. من از خدا خواستم به من شهامت دهد واو خطراتی در زندگی ام پدید اورد تا بر انها غلبه کنم. من از خدا خواستم به من عشق دهد واو افراد زجر کشیده ای را نشانم داد تا به انها محبت کنم. من از خدا خواستم به من برکت دهد واو به من فرصت هایی داد تا از انها بهره ببرم. من هیچ یک از چیزهایی را که از خدا خواستم دریافت نکردم ولی به همه ی چیز هایی که نیاز داشتم رسیدم

یکشنبه هفدهم آبان 1388 |
در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی میکردند: عشق.شادی.غرور.غم و... روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر اب خواهد رفت. همه ی ساکنین جزیره قایق هایشان را اماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق میخواست تا اخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر اب فرو میرفت عشق ازغرور که با قایقی زیبا راهی مکانی امن بود کمک خواست. غرور گفت: نه نمیتوانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبا مرا کثیف میکنی
غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت: اجازه بده تا من با تو بیایم. غم با صدایی حزن الود گفت: اه عشق من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم.
عشق این بار به سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او انقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید.
اب هر لحظه بالا و بالاتر می امد و عشق دیگر نا امید شده بود

که ناگهان صدایی سالخورده شنید
بیا عشق من تو را خواهم برد. عشق انقدر خوش حال شده بود 
که حتی فراموش کرد نام پیر مرد را بپرسدو سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد
وقتی به خشکی رسیدند. پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر به گردنش حق دارد. عشق نزد علم که مشغول حل کردن مساله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:ان پیر مرد که بود؟ علم پاسخ داد: زمان عشق با تعجب پرسید:زمان؟!
اما چرا او به من کمک کرد؟! علم لبخندی خردمندانه زد
و گفت
: زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.
جمعه پانزدهم آبان 1388 |
سلام بچه ها خوبین؟ وب لاگم حذف شده بود دوباره با همون ادرس یکی دیگه ساختم دیگه می خوام فارسی بنویسم حتما پیشم بیاین خوش حال میشم منتظر حضور سبزتون هستم
جمعه پانزدهم آبان 1388 |
